|
****** |
|
ز ماه چهره ساقیا، برافکن این نقاب را |
|
به ماهتاب سیر ده هماره آفتاب را |
|
برآفتاب می نگر، ستاره سان حُباب را |
|
بریز هان بیار هی به رنگ آتش آب را |
|
به یاد لعل آن صنم سبیل کن شراب را |
|
****** |
|
اگر سبیل می کنی، خُم و سبو سبیل کن |
|
ز دجله ی خُم و سبو جهان چو رود نیل کن |
|
در این ثواب بنده را، ز مرحمت دخیل کن |
|
دخیل اگر نمی کنی بیا مرا وکیل کن |
|
که تا ز رشحه ی سبو خجل کنم سحاب را |
|
****** |
|
منم وفایی ار چه شُهره گشته ام به شاعری |
|
ولی ز می کشانم و به می کشی بسی جری |
|
نمی کند ز می کشان کسی به من برابری |
|
الا، به امتحان من بیار، چند ساغری |
|
ببین چگونه ماهرم حساب را کتاب را |
|
****** |
|
مبین به زهد خشک و این عمامه و ردای من |
|
که این عمامه و ردا، همه بود بلای من |
|
نظاره کن ولای من وفای من صفای من |
|
به بزم نیکشان نگر، مقام و حدّ و جای من |
|
به احترام من ببین ستاده شیخ و شاب را |
|
****** |
|
بیار، می بریز، هی سبو سبو به ساغرم |
|
نظاره کن به باطن و مبین به زهد ظاهرم |
|
زخیل عاشقان اگر نه برترم نه کمترم |
|
اگر که نیست باورت بگو که تا درآورم |
|
ز جیب خویشتن برون نی و دف و رباب را |
|
****** |
|
بیار از آن می کهن که بشکند خمار من |
|
مِیی که زنگ ما و من زُداید از عُذار من |
|
مِیی که یار را کند مگر دوباره یار من |
|
مِیی که بر دهد به باد نیستی غبار من |
|
چو من حجاب خود شدم بسوزد این حجاب را |
|
****** |
|
غریب نیست ساقیا بپرسی ار ز غربتم |
|
عجیب نیست گر کنی نفقّدی به کُربتم |
|
نظر کنی به غربتم گذر کنی به تربتم |
|
الا، زیان نمی کنی اگر، به قصد قربتم |
|
به آب آتشین ز جان نشانی التهاب را |
|
****** |
|
الا اگر، می ام دهی بده ز خُّمِ احمدی |
|
نه خُّمِ کیقباد و جم، از می محمّدی |
|
که مست مست سازدم، چه مست مست سرمدی |
|
رهاندم ز هستی و کشاندم به بیخودی |
|
که تا به چشم حق کنم نظاره بوتراب را |
|
****** |
|
ابوتراب و بوالحسن الا منش ندا کنم |
|
ز تهمت نصیری اش به این و آن رها کنم |
|
علی علی جدا کنم،خدا خدا جدا کنم |
|
به خود ببندم احولی که او ز خود رضا کنم |
|
به هر رأی او بُوَد ادا کنم خطاب را |
|
****** |
|
علی که در تقدّمش نه ریب هست و نه شکی |
|
علی که از خدا، کمی نباشدش جز اندکی |
|
علی که جان مصطفی و جان او بود یکی |
|
خدا، به تارکش نهاده افسر تبارکی |
|
الا به شأن او ببین تو مصحف و کتاب را |
|
****** |
|
امیر بود، در ازل دوباره در غدیر شد |
|
مبلّغ امیری اش رسول بی نظیر شد |
|
به انس و جنّ امیر شد به مصطفی ظهیر شد |
|
همین نه بس ظهیر شد، دبیر شد، وزیر شد |
|
مُشار شد، مُشیر شد، حضور را غیاب را |
|
****** |
|
هماره گفت مصطفی علی بود حسام من |
|
به شرع من، وصی من، به جای من امام من |
|
امیر من نصیر، من ظهیر، من قوام من |
|
حلال او حلال من، حرام او حرام من |
|
دیگر چه جای دم زدن،ثعالب و کلاب را |
|
****** |
|
به جزنبی به دیگری علی قیاس کی شود |
|
حریر و پرنیان الا، سیه پلاس کی شود |
|
عدو شناس درجهان علی شناس کی شود |
|
شناختن خدای را، دراین لباس کی شود |
|
که چشم حق جدا کند، ز هم سراب و آب را |
|
****** |
|
مقام اگر، فرابری ز رتبه پیمبری |
|
به عصمت از ملک اگرهزار بار بگذری |
|
هزار حج و عمره و جهاد اگربیاوری |
|
نشان چو نیستت به دل ز مُهر مهر حیدری |
|
چو کرم پیله می تنی به دورخود لعاب را |
|
****** |
|
شهی که مدح او همی پیمبر و خدا کند |
|
چسان تواندش کسی که مدح یا ثنا کند |
|
مگر که عشق شمه ای ز وصف او ادا کند |
|
ولی چه سان ادا کند که عقل از او ابا کند |
|
به کور، کی بیان توان نمودن آفتاب را |
|
****** |
|
به جنّ و انس و دیو و دد، هماره روزی او دهد |
|
به جمله قسمت و نصیب و خطُّ و آرزو دهد |
|
جماد را نبات را،وظیفه مو به مو دهد |
|
الا به اذن حق نموّ شهد و رنگ و بو دهد |
|
ثمار را، حبوب را،قشور را، لباب را |
|
****** |
|
نه فخر اوست خوانم ار حدیث باب خیبرش |
|
نه مدح اوست گویم ار ز قتل عمرو کافرش |
|
نه وصف او مقاومت به صدهزار لشگرش |
|
اراده گر نماید او به یک اشاره قنبرش |
|
به گردن فلک نهد،ز کهکشان طناب را |
|
****** |
|
علی بودجمیل حق علی بود جمال حق |
|
مقیل حق مقال حق، مثیل حق مثال حق |
|
دلیل حق سبیل حق بدیل حق کمال حق |
|
علی بود جلیل حق، علی بود جلال حق |
|
که ذات لایزال حق ستوده آن جناب را |
|
****** |
|
احاطه کردعلم او به ماسوی، سوا سوا |
|
که هست علم وقدرتش ز علم و قدرت خدا |
|
چه گویمت زعلم او، الا شنیده ای الا |
|
شبی که رفت مصطفی، به فوق عرش مرتضی |
|
بیان نمود بهر او، ایاب را ذهاب را |
|
****** |
|
اگر که قهرمان او به قهر و کین علم زند |
|
اگر، که ذولفقار او به خون خصم دم زند |
|
قضا، فنای این جهان در آن زمان رقم زند |
|
به قهقرا، عدو اوبه نیستی قدم زند |
|
گر او، سبک کند عنان، گران کند رکاب را |
|
****** |
|
تو ای علی مرتضی، که مظهر خداستی |
|
به کوفه رفته ای به خواب وخود کجا رواستی |
|
که زینب تو روبرو به زاده ی زناستی |
|
به گوش خویش بشنو و ببین چه ماجراستی |
|
چو او کند سئوال را و این دهد جواب را |
|
****** |
|
به شهر شام خویش را، دمی ز مرحمت رسان |
|
به دختران بی کس ات ببین تطاول خسان |
|
رها نما، تو بیکسان ز قید و بند ناکسان |
|
ز پاره ی دل کسان و اشک چشم بی کسان |
|
به مجلس یزید بین، شراب را، کباب را |
|
****** |
|
به دختران خود نگر، که ایستاده صف به صف |
|
ز شامیان نظاره گر نظاره کن ز هر طرف |
|
یزید شوم با دو صد نشاط و شادی و شعف |
|
سر حسین و جام می، نی و رباب و چنگ دف |
|
به بزمی این چنین ببین سکینه و رباب را |
|
****** |
|
شها بیا، امیری یزید بی تمیز بین |
|
به پُشت پرده دختران او همه عزیز بین |
|
گشاده موی دختران خویش چون کنیز بین |
|
نگنجد ار، به غیرتت بیا و این دو چیز بین |
|
به طشت زر، سرحسین و ساغر شراب را |