در مدح ساقی کوثر امیرالمومنین علیه السلام
****** |
سقاک الله ای ساقی نیک منظر |
بده مِی، چه مِی، زان مِی روح پرور |
چه مِی، زان مِی، کاورد نور در دل |
چه مِی، زان مِی، کافکند شور بر سر |
از آن مِی که سلمان از آن شد مسلمان |
از آن مِی که ایمان از او یافت بوذر |
بکن بیخود و مستم آنسان که هرگز |
نگردم خبردار ز آشوب محشر |
نماند مرا هیچ امّید و بیمی |
که جا در بهشتم بُوَد یا در آذر |
ببخشای چندان تو بَر یاد مستان |
از آن آب سوزان و زان آتش تر |
از آن آب سوزان بشوییم عصیان |
و زان آتش تر بسوزیم کیفر |
لبالب بکن ساغرِ هستی ام را |
از آن مِی که آرد، به دل مهر حیدر |
عَلّیِّ ولی، منبع فیض یزدان |
ولیِّ خدا، چهر پاک پیمبر |
علی راکب دُلدُل برق جولان |
علی صاحب ذولفقار دو پیکر |
علی آنکه لاهوتیان راست مرشد |
علی آن که ناسوتیان راست رهبر |
علی مظهر قدرت حیِّ سبحان |
علی زور بازوی شرع پیمبر |
به هر فعل فاعل به هر امر، آمر |
بود، گرچه مشتق ولی هست مصدر |
برازندۀ خلعت انّمایی |
امام به حق زیب محراب و منبر |
به زور یدالّهی آن شیر یزدان |
چنان کند در را ز باروی خیبر |
که گر، دست خود سوی بالا فشاندی |
نشاندی مر، این حصن فیروزه را در |
اَلا ای امین خداوند اکبر |
رسول خدا را، وصیّ و برادر |
تویی بر همه خلقِ عالم مقدم |
قِدم با حدوث تو بوده است همسر |
صفات الهی همه در تو مُدغَم |
جلال خدایی همه در تو مُضمر |
تویی علت غایی آفرینش |
بُوَد آفرینش طفیل تو یک سر |
غرض ذات پاک تو از ماسوی الله |
عَرَض ما سوی الله و ذات تو جوهر |
به دریای علم خدا، ناخدایی |
به نُه فلک الفلاک هستی تو لنگر |
تویی باب ابواب علم لدنّی |
نبی شهر علم و تو آن شهر را در |
قضا و قدر بی رضایت به گیتی |
نباشد مصوّر، نگردد مقدّر |
تویی آنکه در بدو ایجاد عالم |
به دست تو شد خاک آدم مُخَّمِر |
ز تیغ کجت راست شد رایت دین |
و زان بیرق کفر آمد نگون سر |
ز بوی تو یک شِمِّه هر هشت جنّت |
به وصف تو یک آیه این چار دفتر |
ز جود تو یک قطره هر هفت دریا |
ز نور تو یک ذرّه این هفت اختر |
نُه افلاک سرگشته بر گرد کویَت |
بگردند مانند گویی محقّر |
به حکم تو گردند این هفت آباء |
به امر تو باشند این چار مادر |
ز مهر و ز قهر تو این ماه گردون |
گهی هست فربه، گهی هست لاغر |
گر، از قصر جاه تو سنگی بغلطد |
زُحل را پس از قرن ها بشکند سر |
به عشق و تولّای تو کوه و صحرا |
یکی پای بر گل یکی شور بر سر |
وفایی سگ آستان تو خواهد |
که در آستان تو باشد نه شوشتر |
در آن آستانی که جبریل،خادم |
در آن آستانی که میکال، چاکر |
امیراً کبیراً علیماً خبیراً |
به هر چیز هستی تو دانا و رهبر |
تویی غالب کلّ غالب ،چرا شد |
حسین تو مغلوب قوم ستمگر |
خبرداری ای شاه از نور عینت |
حسین آن شهید به خون غرقه پیکر |
پی از قتل سلطان دین، شمر بی دین |
چه گویم چه کرد آن لعین بد اختر |
زد آتش خیام حرم را و افکند |
زنان اندر آزار و طفلان در آذر |
کشید از سرا پرده بیرون زنانی |
که بودند ناموس پاک پیمبر |