در مدح سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام
****** |
نه هر کس شد مسلمان میتوان گفتش که سلمان شد |
کز اول بایدش سلمان شد و آنگه مسلمان شد |
نه هر سنگ از بدخشان است لعلش میتوان گفتن |
بسی خون جگر باید که تا لعل بدخشان شد |
جمال یوسف ار داری به حسن خود مشو غره |
صفات یوسفی باید تو را تا ماه کنعان شد |
اگر صد رستم دستان به دستان، دست و پا بندی |
به مکر و حیله و دستان نشاید پور دستان شد |
نمی شاید حکیمش خواند هر کس لافد از حکمت |
که عمری بندگی باید نمود آن گاه لقمان شد |
مرا از وعده حور و قصور اغوا مکن واعظ |
بهشت بی قصور من حریم قرب جانان شد |
وَلّی ذوالمنن یعنی حَسَن، آن خسرو خوبان |
که هر چیز از عدم با قدرتش ممکن در امکان شد |
نه حُبَّش باعث جنت نه بغضش موجب نیران |
که حُبَّش محض جنت گشت وبغضش عین نیران شد |
به صولت بود چون حیدر، به هیأت همچو پیغمبر |
ولی حضرت داور، مدار دین و ایمان شد |
به قدرت دست او، معجز نما چون احمد مرسل |
به قوت پنجه اش، مشکل گشا چون شیر یزدان شد |
ستایش کردش آدم تا که آدم شد در این عالم |
هوایش نوح بر سر داشت تا ایمن ز طوفان شد |
چو نامش حرز جان بنمود پور آزر از آذر |
نه بس ایمن شد از آذر، بر او آذر گلستان شد |
چو با صوت حَسَن ( انی انا الله ) گفت موسی را |
فراز طور سینایش ز جان، عمری ثنا خوان شد |
همین صوت حَسَن بودش که گردید از شجر پیدا |
همین نور حَسَن بودش که اندر طور تابان شد |
به وصف ذات پاکش، بازم از نو مطلعی دیگر |
زشرق طبع همچون اخگر تابنده رَخشان شد |