در مدح امیرمؤمنان علی علیه السلام
****** |
چه شود ز راه وفا اگر، نظری به جانب ما کنی |
که به کیمیای نظر مگر، مسِ قلبِ تیره طلا کنی |
یمن از عقیق تو آیتی، چمن از رخ تو روایتی |
شکر از لب تو حکایتی، اگرش چو غنچه تو واکنی |
به شکنج طرّۀ عنبرین، که به مِهرِ چهر تو شد قرین |
شب و روز تیرۀ این حزین، تو بدل به نور و ضیا کنی |
بنما ز پسته تبسّمی، بنما زغنچه تکلّمی |
به تکلّمی و تبسّمی ، همه دردها، تو دوا کنی |
تو مراد من، تو نجات من، به حیات من، به ممات من |
چه زیان کنی، چه ضرر بری،که برآوری و عطا کنی |
تو شَهِ سریر ولایتی، تو مَهِ منیر هدایتی |
چه شود گهی به عنایتی، نگهی به سوی گدا کنی |
ز غمم چرا نکنی رها، و اگر کنی فَمَتی، مَتی |
که ز بطن حوت، بسی رها، تو چو یونسِ بنِ مَتی کنی |
تو شهی و شهان همه چاکرت، تو مَهی و مهان همه بر درت |
که شوند قنبرِ قنبرت، تو قبول اگر ز وفا کنی |
تو چرا اَلَستُ بِرَبّکم نزنی بزن، که اگر زنی |
ازل و ابد همه ذرّه ذرّه پر از صدای بَلی کنی |
تو به شهر علم نبی دری، تو ز انبیا همه بهتری |
تو غضنفری و تو صفدری، چو میان معرکه جا کنی |
تو زنی به دوش نبی قَدم، فکنی بتان همه از حرم |
حرم از وجود تو محترم ز صفا ،صفا تو صفا کنی |
تو مراد من تو نجات من به حیات من به ممات من |
چه ضرر کنی چه زیان بری ، که بر آوری و دوا کنی |
تو چه صادری تو چه مصدری تو چه جلوه ای تو چه مظهری |
که هم اوّلی و هم آخری، همه جا تو کار خدا کنی |
من اگر خدای ندانمت ، متحیّرم که چه خوانمت |
که اگر خدای خوانمت ، تو بری شوی و ابا کنی |
تو تمیز مؤمن و کافری، تو قسیمِ جنّت و آذری |
که سعید را تو جزا دهی، و عبید را تو جزا کنی |
شب و روز را تو مُقَّدِّری، تو مدیری و تو مدبّری |
که مساء را تو کنی صباح، و صباح را تو مسا کنی |
به خدا وفاییِ با خطا، همه خوف او بوَد از بدا |
که مباد دست رجای او، ز عطای خود تو جدا کنی |