در تهنیت عید غدیر و مدح حضرت امیر (ع)
|
****** |
|
ساقی بریز باده مرا، هی به ساغرا |
|
هی شعله زن به جانم وهی بر دل آذرا |
|
زان باده یی که خورد از آن باده جبرئیل |
|
تا شد امین وحی خداوند اکبرا |
|
زان باده یی که آدم از آن توبه اش قبول |
|
زان باده یی که نوح شد از وی مبشِّرا |
|
زان باده یی که قطره یی از وی به جام ریخت |
|
گلشن نمود، آذر بر پور آذرا |
|
زان باده یی که موسی عمران ز جرعه یی |
|
در دست او عصا شد درّنده اژدرا |
|
زان باده یی که عیسی مریم چو خورد از آن |
|
مستانه شد مصاحب خورشید انورا |
|
ساقی بده چَمانه چَمانه سبو سبو |
|
زان بادۀ مغانه به آهنگ مزمرا |
|
بی پرده ریز، باده به ساغر دما دما |
|
هی ده به یاد دوست پیاپی مکرّرا |
|
از باده کن حدیث و حکایت به جان دوست |
|
هی کن دماغ مجلسیان را، معطّرا |
|
این باده چیست دانی یا سازمش بیان |
|
کز دل رود قرار و پَرد، هوش از سرا |
|
این باده هست مقصد و مقصود اولیا |
|
این باده هست در خور سلمان و بوذرا |
|
این باده هست مطلب و منظور مصطفی |
|
این باده هست شُرب مدام پیمبرا |
|
مقصود من ز باده بود حُبِّ مرتضی |
|
سرِّ خدا، علی اسد اللَّه حیدرا |
|
هی هی کنون که عید غدیر خُّمِ است قُم |
|
خُّم خُّم بیار، باده نخواهیم ساغرا |
|
از روی باده پرده برافکن ز رخ نقاب |
|
تا پرده افکنیم ز راز مسّترا |
|
اندر غدیر خُّم خبر آمد ز کردگار |
|
بر مصطفی که ای به همه خلق مهترا |
|
البته باید ایندم حقّ را کنی عیان |
|
یعنی کنی علی را، بر خلق ظاهرا |
|
در نصب وی بکوش چو فوریست امر حق |
|
می باید از جهاز شتر ساخت منبرا |
|
بر دست گیر دست ید اللَّه و گو به خلق |
|
کاین بر شماست سید و سالار و سرورا |
|
بر گوی با اکالب از صولت هژبر |
|
بنمای بر ثعالب فرّ غضنفرا |
|
بر گو به مؤمنان همه شادی کنند و ناز |
|
بر کوری دو چشم حسود بد اخترا |
|
بندم زبان خامه ز تقدیر این سخن |
|
کان بس بود مفصّل و دفتر محقّرا |
|
یک ذرّه از محبّت حیدر، به روز حشر |
|
با جُرم انس و جنّ همه گردد برابرا |
|
حبّ علی اگر، به دل کافر اوفتد |
|
گردد شفیع یکسره بر اهل محشرا |
|
با حنظل ار، محبّت حیدر شود قرین |
|
شِکَّر شود چو حنظل و حنظل چو شکّرا |
|
کمتر سخای او به جهان، رزق ممکنات |
|
کمتر عطای او به جزا، حوض کوثرا |
|
فرخنده مطلعی شده طالع ز طبع من |
|
یا حبَّذا، بسان درخشنده اخترا |