در مدح سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام
****** |
بهار است و کند جا، هر کسی در طُرف صحرایی |
نئی از بلبلی کمتر، در افکن شور و غوغایی |
کبوتر وار هو هو کن، برآر از سینه هی هایی |
ویا کوکو چه قمری زن به یاد سرو بالایی |
بکن این شور و غوغا را دلا در عهد بُرنایی |
وگرنه چون خزان عمر شد از عهده بَر نایی |
فغان و زاری بلبل ببین وقت سحر با گل |
که دارد با دو صد غلغل، ز وصل گل تمنّایی |
همه عمرت به باطل رفت پس کو حاصل ای غافل |
چرا، بذری نمی پاشی در این مزرع به دانایی |
همه دانند بی باران نروید در چمن ریحان |
تو تا کی از سحاب دیدگان اشکی نَپالایی |
تعلّق های تن از قُرب جانان کرده محرومت |
تو خود را چون کُنی در غَلّ، شکایت از که بنمایی |
رها کن این تن خاکی که اصل تُست افلاکی |
تویی مصداق کرّمنا که پور پاک بابایی |
تُرا انّی انا الله می رسد از خود به خود هر دم |
برای روشنایی در شب تار ار برون آیی |
در این دار، ار ز دار خود پرستی وارهی ای دل |
تو چون عیسی ز گردون بگذری و عرش پیمایی |
تو تا کی از فنا و نیستی ترسان و لرزانی |
مترس ای دل به دین احمدی نه کیش ترسایی |
فناء عین بقا و نیستی هستی بود بالله |
ولی این را، نمی دانی تو تا مغرور دنیایی |
تُرا تجرید می باید که توحیدت ز دل زاید |
به کلّی از هوی بگذر که نوشی جام صهبایی |
چه جامیّ و چه صهبایی چه توحیدی چه تجریدی |
تو نشنیدی مگر نامی که میگویند مینایی |
می صاف محبت نوش باد آن می گساران را |
که در میخانه ی توحید مخُّمورند و شیدایی |
همه از باده ی حبّ حسینی تا ابد سرخوش |
به راه حق گذشته از سر هستی به یک جایی |
ز هفتاد و دو خُّمِ روز دهم، این باده ی گلگون |
چنان جوشید کز جوشَش همه گشتند دریایی |
همه فانی ولی باقی چو بوی گل به پیش گل |
همه چون سرو سرسبزند و همچون لاله حمرایی |
پی حبّ حسین بود آنچه کردند آن وفا کیشان |
تَولّای حسین توحید محض آمد به تنهایی |
من از عشق و تولّای نبی بر وِی بدانستم |
که جز عشق و تولّای حسین نبود تولّایی |
همه پیغمبران یک سر بنوشیدند از این ساغر |
که هر یک را بود در سر، به قدر خویش سودایی |
محمّد عقل کلّ خَتمِ رُسُل، چون عرش پیما شد |
ز شور باده ی حبّ حسینی گشت اَسرایی |
نبی دانست قدر این باده را انسان که بایستی |
که بر دوش این سبو را می کشید آن شه به تنهایی |
مگر نشنیدی از باغ بنی نجّار پیغمبر |
که بر سَروَش کشیدی چون گل ریحان به زیبایی |
بگفتا جبرئیل ای شاه این منّت به دوشم نِه |
ز دوش خود، به دوشم نِه جوابش گفت لالایی |
گهی بر دوش او بودی به هنگام سجود حق |
گهی بر سینه از بهر نزول وحی بالایی |
حسین عشق و حسین ملت، حسین دین و حسین طاعت |
حسین مصداق هر رحمت، چه دنیایی چه عقبایی |