در مدح شاه خیبرگیر حضرت امیر (ع)
|
****** |
|
بازم آمد عشق یار، آهسته بَر زد حلقه بَر دَر |
|
تا به رویش در گشودم بر گرفتم تنگ دَر بَر |
|
با وجود آشنایی خویش را بیگانه کردم |
|
گفتمش گم کرده ای ره، ای به هر راهی تو رهبر |
|
گفت ره را گم نکردستم تو خود کردی فرامش |
|
عهد پیشین را و کردی خویش را حیران و مضطَر |
|
عذرها آوردمش عذر نشد از من پذیرا |
|
عجزها و لابه کردم، می نکرد او هیچ باور |
|
زاری و عجز و تضرّع خاکساریّ و تواضع |
|
هرچه افزونتر ز من شد می شدش قوّت فزونتر |
|
هر چه گفتم من نه مرد عشقم، از اهل دمشقم |
|
گفت نی نی، دانمت هستی وفایی ز اهل شوشتر |
|
گفتمش پیر و حزینم عشق را باید جوانی |
|
گفت می آرم نشاط و نوجوانی را من از سر |
|
هر چه کردم عجز و زاری التماس و بی قراری |
|
کاین حزین ناتوان را این زمان بگذار و بگذر |
|
گفت بگذار این سخن ها بگذر از این مکر و فن ها |
|
تا به کی زین ما و من ها، می کنی جان را مکدّر |
|
گفتمش من لایق و قابل نیَم این موهبت را |
|
گفت این در، جز قبولِ او ندارد شرط دیگر |
|
عَرصه بر من تنگ شد احوال را دانی چسان بود |
|
او به سان شیر غرّان، من چو مور لَنگ لاغر |
|
تاخت بر ملک وجودم، ساخت ویران هست و بودم |
|
بر فلک افراخت دودم، بر دلم افروخت آذر |
|
فارغم کرد از من و ما، از غم دنیا و عُقبی |
|
کرد جانم را مصفّا، ساخت قلبم را منوّر |
|
گفتمش ای عشق والا، مرحباً اهلاً و سهلا |
|
ای تو از هر چیز احلا، وی تو از هر چیز برتر |
|
گرچه هستی اصل ناکامی ولیکن باشد از تو |
|
عیشها یک جا مهیّا، کام ها یکسر میسّر |
|
آفرین ای عشق مُقبَل آفت غم، راحت دل |
|
از تو آسان هر چه مشکل وز تو زیبا هر چه منکر |
|
از تو، رنگین چهره ی گُل، وز، تو شیدا جان بلبل |
|
وز تو مشکین جُعد سُنبُل، وز تو رنگین زُلف ضیمر |
|
پرتو اندازی اَلا، ای عشق اگر بر شوره زاری |
|
بردمد زان شوره زاران تا ابد نسرین و نستر |
|
قُرب دَه سال است باشد بی تو ام ای عشق جانان |
|
ساغر دل خالی و پُر چشم و لب خشکیده و تر |
|
مر مرا، در عین دلگیری نمودی دستگیری |
|
دادی الفت اندر این پیری میان ما و دلبر |
|
دلبر و دلدار و دلجو آن مه واللّیل گیسو |
|
هل اَتی خو، والضُّحی رو، مظهر دادارِ داور |
|
مظهرش گفتم از آن رو تا که از حرفم بری بو |
|
کش توان گفت اِنَّهُ هُو با همان معنای دیگر |
|
آهن اندر آتش، آتش نیست اما هست آتش |
|
امتحان را، دست بر زن گر نمی داریش باور |
|
اوست علم و اوست عامل اوست فعل و اوست فاعل |
|
اوست امر و اوست آمر، اوست صادر اوست مصدر |
|
صد هزاران عالم و آدم سِزَد، مَر قدرتش را |
|
تا ز نو ایجاد گرداند اگر باشد مقدّر |
|
بر زمان حکمش روان آنسان که گرخواهد نماید |
|
خود مؤَخَّر را مقدّم یا مقدّم را مؤخَّر |
|
خیمۀ اِجلال را چون بر زند قنبر به جایی |
|
عرش اعظم را محدّب می شود آنجا مقعّر |
|
آیۀ تطهیر آمد از پی پیرایه او را |
|
ورنه بوده است او ز اول طاهر و طُهر و مطهّر |
|
ساقی کوثر امیر مؤمنان مصباح ایمان |
|
شیر و شمشیر خدا، میر هدی ضرغام و حیدر |
|
من که تفسیر سقاهم ربُّهم یا رب ندانم |
|
لیک می دانم علی را، صاحب و ساقی کوثر |
|
آنکه اندر، لیل ظلما راکع و سجّاد و بکّاء |
|
وانکه اندر، روز هیجا صف کِش و صفدار و صفدر |
|
آن که در محراب طاعت خاضع و مسکین و خاشع |
|
وانکه اندرحرب مَرحَب شیر مُغضِب لَیث قسور |
|
مرحبا، مرحب کُشی کز تاب تیغ آبدارش |
|
مرحب و مرکب به خاک افتاد و از جبریل شهپر |
|
کی حصین می گشت حصن دین و محکم باب ایمان |
|
آن در سنگین نمی کندی اگر، از حصن خیبر |
|
آنچنان برکند با قهرش که گر، می خواستی او |
|
می نشاندی بر در دروازه ی ملک عدم، دَر |
|
کز عدم ننهد قدم دیگر کسی در ملک هستی |
|
تا نیاید هرگز از آن در، بدر یک نفس کافر |
|
لافتی الّا علی لا سیف الّا ذولفقارش |
|
از اَحَد آمد به شأن اندر اُحُد، چون شد مظفّر |
|
تا شود همرنگ با حزبش به جنگ بدر و احزاب |
|
آسمان پوشید ز انجم جوشن و از مهر مغفر |
|
عمرو عَنتَر کشتن او را نیست مدحی یا ثنایی |
|
آنکه می باشد به امرش هست و بود عمرو عنتر |
|
تیغ لا شِکلش به نفی کفر و در اثبات ایمان |
|
کرد در عالم بلند آوازه ی الله اکبر |
|
از ازل با تیغ خون ریزش اجل همراز و همدم |
|
تا ابد با طایر تیرش قدر، هم بال و هم پر |
|
از گِل آدم گُل رویش نه گر منظور بودی |
|
تیره خاکی را ملایک سجده کی کردند یکسر |
|
ساحلی از بحر جودش گر نبودی کوه جودی |
|
تا قیامت نوح در کشتی به طوفان بودی اندر |
|
پور آذر گر که سرگرم از ولای او نبودی |
|
کی شدی برداً سلاماً آذرا، بر پور آذر |
|
گر، نمی فرمود اِقبَل لا تَخَف بر پور عمران |
|
تا ابد، می بود، وَلّی مدبراً از بیم اژدر |
|
پور مریم گر نمودی مرده را خود زنده از دم |
|
بود از آندم کش دمیدی ایلیا در جِیبِ مادر |
|
بود او با هر نبی در سرّ و با احمد به ظاهر |
|
گر نبودی او، نبودی هیچیک ز ایشان پیمبر |
|
از پی رفع خیال لم یلد لم یولد است این |
|
کش نبی کُفواً له گردید و میخواندش برادر |
|
کشتی هستی به دریای عدم نابود گشتی |
|
هستی او گر در این دریا نمی افکند لنگر |
|
گوهر تاج ولایت شاه اقلیم هدایت |
|
کز عبودیّت شدش ملک ربوبیّت مسخّر |
|
چون منی کی می توان مدح و ثنا کردن شهی را |
|
کش خدا مدّاح و قرآن مدح و راوی شد پیمبر |
|
یا امیرالمومنین یا ذالکرم یا شاه مردان |
|
ای به هر دردی تو درمان وی به هر سِّری تو رهبر |
|
صد هزارم غم به قلب بی سکون گردیده مُدغم |
|
صد هزار آذر، به جان بی قرارم گشته مضمر |
|
دارم آذرها به جان غم ها به دل یکسر نهایی |
|
نیست هر گز چاره آنها را نه با زور و نه با زر |
|
زور و زر هرگز نگرداند شقاوت را سعادت |
|
جز تو قادر بر تصرّف کیست اندر عالم ذر |
|
این شقاوت را مبدّل بر سعادت کن به زودی |
|
حق احمد حق زهرا، حرمت شُبَّیر و شَبَّر |
|
هر بلایم بر سر آیدی کسَر از لا و بلی شد |
|
گیرم اینجا بگذرد چون بگذرد فردای محشر |
|
یا علی این یک غمم باشد ز غم های نهانی |
|
هیچیک ز آنها نباشد بر تو پنهان و مستّر |
|
دارم امّید و تمنّا از تو در دنیا و عقبی |
|
لطف و احسان جود و اعطا هی پیاپی هی مکرّر |