مرثیه ها-بند چهارم
****** |
شیران کارزار و امیران روزگار |
عباس و عون و جعفر و عثمان نامدار |
در باغ بوتراب خزان چون رسیده شد |
بر سرو هر سه چار سموم اجل دچار |
عباس خواند هر سه برادر به نزد خویش |
در بر کشید سر و یکی بود شد چهار |
گفتا کنون که کار بود تنگ بر حسین |
ننگ است، ننگ زندگی ما به روزگار |
خوابیده جمله سبزخطان لاله گون کفن |
چون سرو ایستاده حسین بی معین و یار |
باید روید هر سه به پیش دو چشم من |
گردید کشته تا که شود قلب من فکار |
داغ شما چو بر جگرم کارگر شود |
از قهر برکشم مگر از قوم دون دمار |
یک یک روانه کرد سوی جنگ هر سه را |
از داغ مرگشان به دل خویش زد شرار |
پس خود روانه گشت سوی شاه بی سپاه |
زذ بوسه بر زمین و علم کرد استوار |
یعنی علم برای سپاه است و این سپه |
یک سر به خون فتاده عَلَم را کنم چه کار |
رخصت گرفت زان شه بی یار و مستمند |
شد بر سمند و تاخت به میدان کارزار |
ناگه شنید از عقب ناله و آوای العطش |
آن العطش کشید عنانش ز گیر و دار |
برگشت سوی خیمه و مشکی گرفت و رفت |
سوی فرات با جگری تشنه و فکار |
پر کرد مشک و پس کفی از آب برگرفت |
می خواست تا که نوشد از آن آبِ خوشگوار |
آمد به یادش از جگر تشنه ی حسین |
چون اشک خویش ریخت ز کف آب و شد سوار |
بر خود خطاب کرد که ای نفس، اندکی |
آهسته تر که مانده حسین تشنه در قفار |
عباس، بی وفا تو نبودی کنون چه شد |
نوشی تو آب و مانده حسینت در انتظار |
رسم وفا به جا تو نیاری بسی به جاست |
خوانند بی وفات اگر اهل روزگار |
رفتت مگر ز یاد حقوق برادری |
عباس، رسم مهر و وفا را نگاه دار |
شد با روان تشنه ز آب روان، روان |
دل پر ز جوش و مشک به دوش آن بزرگوار |
چون شیر شرزه برون آمد از فرات |
پس عزم شه نمود که او بود شاهوار |
دیدند خیل دوزخیانش که می رود |
مانند ابر رحمت و آبش بُوَد به بار |
پس همچو سیل، خیل روان شد ز هر طرف |
طوفان تیر و سنگ عیان شد ز هر کنار |
کردند جمله حمله بر آن شِبل مرتضی |
یک شیر در میانه ی گرگان بی شمار |
یک تن کسی ندیده و چندین هزار تیر |
یک گُل کسی ندیده و چندین هزار خار |
سرگرم جنگ بود،ز خود بی خبر |
کابن طفیل زد به یمین وی از یسار |
پس مَشک را ز راست سوی دست چپ کشید |
وز سوز سینه زد به دل قدسیان شرار |
می داشت پاس آب و همی تاخت از کمین |
دست چپش فکند لعینی ستم شعار |
همی بر سمند بر زد و گفت ای خجسته پی |
کارم ز دست رفت و از دستم اختیار |
این آب را اگر برسانی به تشنگان |
بر رفرف و بُراق تو را زیبد |
از بهر تشنگان اگر این آب را بری |
سبقت بری ز دُلدُل در عرصه ی شمار |
می تاخت سوی خیمه که ناگاه از قضا |
تیر قدر رها شد و بر مشک شد دچار |
ز آن تیر کین چو آب فروریخت بر زمین |
شد روزگار در بر چشمش چو شام تار |
مانند مَشک، اشکِ مَلَک هم به خاک ریخت |
وز خاک شد به چهره ی افلاکیان غبار |
چون آب ریخت خاک به سر بیخت بوتراب |
در باغ خلد فاطمه زد لطمه بر عذار |
پس خود برای کشته شدن ایستاد و گفت |
مردن هزار مرتبه بهتر که شرمسار |
آن گه عمود و نیزه و شمشیر و تیر و سنگ |
شامی بر او زدی ز یمین کوفی از یسار |
پس سرنگون ز خانه ی زین گشت بر زمین |
فریاد یا أخا ز جگر برکشید زار |
فریاد یا أخا چو به گوش حسین رسید |
گفتی مگر هُژَبر روان شد پی شکار |
آمد چه دید دید که بی دست پیکری |
افتاده پاره پاره در آن دشت فتنه بار |
آهی ز دل کشید و بگفت ای برادرم |
عباس ای که از پدرم مانده یادگار |
امروز روز یاری و روز برادری است |
از جای خیز و دست به همدستی ام برآر |
برکش عنان خامه وفایی که اهل بیت |
در خیمه ها نشسته پریشان و بی قرار |
باید حسین رود به تسلای اهل بیت |
دیگر گذشت کار ز سقای اهل بیت |