قل الله ثم ذرهم

مجموعه ای از حکایات و فضایل پیرامون ائمه اطهار علیهم السلام

قل الله ثم ذرهم

مجموعه ای از حکایات و فضایل پیرامون ائمه اطهار علیهم السلام

قل الله ثم ذرهم
طبقه بندی موضوعی
بعد از شهادت حضرت رضا علیه السّلام، چون مردم، مأمون را هدف طعن و ملامت ‏ساختند، مامون ‏خواست که به ظاهر خود را از آن جرم و خطا بیرون آورد. لذا چون از سفر خراسان به بغداد آمد، نامه‏اى به خدمت امام محمّد تقى علیه السّلام نوشت، به اعزاز و اکرامِ تمام و آن جناب را طلبید.

چون آن حضرت به بغداد تشریف آورد، مأمون پیش از آن که آن جناب را ملاقات کند، روزى به قصد شکار سوار بر مرکب شد. در اثناى راه به جمعى از کودکان رسید که در میان راه ایستاده بودند و حضرت جواد علیه السّلام نیز در آنجا ایستاده بود، چون کودکان کوکبه‌ی مأمون را مشاهده کردند پراکنده شدند، مگر آن حضرت که از جاى خود حرکت نفرمود و با نهایت تمکین و وقار در مکان خود قرار داشت تا آن که مأمون به نزدیک آن حضرت رسید و از مشاهده انوار امامت و جلالت و ملاحظه آثار متانت و مهابت آن حضرت متعجّب گردیده عنان کشید، و پرسید که:

اى کودک! چرا مانند کودکان دیگر از سر راه دور نشدى و از جاى خود حرکت ننمودى؟

حضرت فرمود که: اى خلیفه! راه تنگ نبود که بر تو گشاده گردانم، و جرمى و خطایى نداشتم که از تو بگریزم، و گمان ندارم که بى‏جرم، تو کسى را در معرض عقوبت درآورى.

از استماع این سخنان تعجّب مأمون زیاد گردید و از مشاهده حسن و جمال او دل از دست داد. پس پرسید که: اى کودک! چه نام دارى؟

فرمود: محمّد نام دارم.

گفت: پسر کیستى؟

فرمود: پسر علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام.

مأمون چون نسب شریفش را شنید، تعجّبش زایل گردید و از استماعِ نام آن امامِ مظلوم -که او را شهید کرده بود- منفعل گردید و صلوات و رحمت بر آن حضرت فرستاد و روانه شد.

چون به صحرا رسید، نظرش بر دُرّاجى افتاد. بازى از پى او رها کرد، آن باز مدّتى ناپیدا شد. چون از هوا برگشت، ماهى کوچکى در منقار داشت که هنوز بقیّه‌ی حیاتى در آن بود،. مأمون از مشاهده آن حال، در شگفت شد و آن ماهى را در کف گرفت و معاودت نمود. چون به همان موضع رسید که در هنگام رفتن، حضرت جواد علیه السّلام را ملاقات کرده بود، باز دید که کودکان پراکنده شدند و حضرت از جاى خود حرکت نفرمود.

مأمون گفت: اى محمّد! این چیست که در دست دارم؟

حضرت، به الهام ملک علّام فرمود که: حقّ تعالى دریایى چند خلق کرده است که ابر از آن دریاها بلند مى‏شود و ماهیان ریزه با ابر بالا مى‏روند، و بازهاى پادشاهان آن را شکار مى‏کنند و پادشاهان آن را در کف مى‏گیرند و سلاله‌ی نبوّت را به آن امتحان مى‏کنند.

مأمون از مشاهده این معجزه، تعجّبش افزون شد و گفت: حقّا که تویى فرزند امام رضا علیه السّلام و از فرزند آن بزرگوار این عجایب و اسرار بعید نیست.

پس آن حضرت را طلبید و اِعزاز و اِکرام بسیار نمود و اراده کرد که «امّ الفضل» دختر خود را به آن حضرت تزویج نماید.

از استماع این قضیه، بنى عبّاس به فغان آمدند و نزد مأمون جمعیّت کردند و گفتند: خلعت خلافت که اکنون بر قامت بنى عبّاس درست آمده، و این شرف و کرامتی که در ایشان قرار گرفته را چرا مى‏خواهى که از میان ایشان به در برى؟! و بر اولاد على بن ابى طالب قرار دهى با آن عداوت قدیم که در میان سلسله ما و ایشان بوده است؟ و آنچه در حقّ امام رضا علیه السّلام کردى خاطرهاى ما همیشه از آن نگران بود تا آن

که مهمّ او کفایت شد.

مأمون گفت: سبب آن عداوت، پدران شما بودند، اگر ایشان خلافت ایشان را غصب نمى‏کردند، عداوتى در میان ما و ایشان نبود، و ایشان سزاوارترند به امامت و خلافت از ما.

ایشان گفتند: این کودکى است خردسال و هنوز اکتساب علم و کمال ننموده است. اگر صبر کنى که او کامل شود، بعد از آن به او مزاوجت نمایى اَنسب خواهد بود.

مأمون گفت: شما ایشان را نمى‏شناسید، علم ایشان از جانب حقّ تعالى است و موقوف بر کسب و تحصیل نیست، و صغیر و کبیر ایشان از دیگران افضلند؛ و اگر خواهید شما را معلوم شود، علماى زمان را جمع کنید و با او مباحثه نمایید.

ایشان یحیى بن اکثم را که اَعلم علماى ایشان بود -و در آن وقت قاضى بغداد بود- اختیار کردند و مأمون، مجلسى عظیم ترتیب داد و یحیى بن اکثم و سایر علما و اشراف را جمع کردند. پس مأمون امر کرد که صدر مجلس را براى آن حضرت فرش کردند و دو متّکا براى آن حضرت نهادند.

شیخ مفید فرموده: پس حضرت جواد علیه السّلام تشریف آورد در حالى که هفت سال و چند ماه از سنّ شریفشان گذشته بود و در موضع خود بین المسورتین نشست، و یحیى بن اکثم مقابل آن حضرت نشست و مردم هم هر کدام در مرتبه خود نشستند و جاى مأمون را پهلوى حضرت جواد علیه السّلام قرار دادند.

پس یحیى خواست به جهت امتحانِ آن حضرت، مسأله سؤال کند. اوّل رو کرد به مأمون و گفت: یا امیر المؤمنین! رخصت مى‏دهى از ابو جعفر مسأله سؤال کنم؟

مأمون گفت: از خود آن جناب دستور بطلب.

یحیى از آن حضرت اذن طلبید. حضرت فرمود: مأذونى بپرس اگر خواهى.

یحیى گفت: فدایت شوم چه مى‏فرمایى در حقّ کسى که مُحرم بود و قتل صید کرد؟

حضرت فرمود: در حِلّ کشت او را یا در حَرَم؟ عالِم بود یا جاهل؟ از روى عمد کشت یا از خطا؟ آزاد بود یا بنده؟ صغیر بود یا کبیر؟ این اولین صید او بوده یا بازهم صید کرده بود؟ آن صید از پرندگان بود یا از غیر آن؟ از صغارِ صید بود یا از کبار آن؟ این مُحرم اِصرار دارد یا پشیمان شده؟ در شب بود صید آن یا در روز؟ اِحرام عمره بسته بود یا احرام حجّ؟!

 یحیى از شنیدن این فروع در تحیّر ماند و هوش از سرش به در رفت و عجز از صورتش ظاهر شد و زبانش در تلجلج افتاد. این وقت بر حضّار مجلس امر واضح شد.

پس مأمون حمد کرد خدا را و گفت: آیا دانستید الآن آنچه را که منکر بودید؟

پس رو کرد به آن حضرت و گفت: آیا خطبه مى‏کنى؟

فرمود: بلى.

عرض کرد: پس خطبه‌ی تزویج دخترم امّ الفضل را از براى خود بخوان چه آن که من شما را براى دامادى خود پسندیدم اگر چه گروهى از این وصلت کراهت دارند و دماغشان به خاک مالیده شود. پس حضرت شروع کرد به خواندن خطبه نکاح و فرمود:

الحمد للّه اقرارا بنعمته، و لا اله الّا اللّه اخلاصا لوحدانیّته، و صلّى اللّه على محمّد سیّد بریّته، و الأصفیاء من عترته.

امّا بعد: فقد کان من فضل اللّه على الانام ان اغناهم بالحلال عن الحرام، فقال سبحانه:

وَ أَنْکِحُوا الْأَیامى مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ‏.

پس حضرت با مأمون، صیغه نکاح را خواند و امّ الفضل را تزویج کرد و صداق آن را پانصد درهم جیاد، موازى مهر جدّه‏اش حضرت فاطمه علیهما السّلام قرار داد.

و چون صیغه‌ی نکاح جارى شد، خدم و حشم مأمون آمدند و غالیه بسیار آوردند و ریشهاى خواصّ را به غالیه خوش بو کردند و آنگاه نزد سایرین بردند و ایشان نیز خود را خوش بو کردند. آنگاه خوان‏هاى طعام آوردند و مردم غذا خوردند پس از آن مأمون هر طایفه و گروهى را به اندازه شأنش جایزه داد و مجلس متفرّق شدند و خواصّ باقى ماندند و سایرین رفتند.

آن وقت مأمون به آن حضرت عرضه داشت: فدایت شوم اگر میل داشته باشید جواب مسائل مُحرم را بفرمایید تا مستفید شویم.

پس حضرت شروع فرمود به جواب دادن و هر یک از شقوق مسأله را بیان فرمود. صداى احسنت مأمون بلند شد.

آنگاه خدمت آن حضرت عرض کرد که: شما هم سؤالى از یحیى بفرمایید.

حضرت به یحیى فرمود: بپرسم؟

عرض کرد: هر چه میل شما باشد، اگر پرسیدید جواب دانم مى‏گویم و الّا از شما یاد مى‏گیرم.

حضرت فرمود: بیان کن جواب این مسأله را که مردى نظر کرد به زنى در اوّل روز و نظرش حرام بود، چون روز بلند شد بر او حلال شد، چون ظهر شد حرام شد، چون عصر شد حلال شد، چون آفتاب غروب کرد حرام گشت، چون وقت عشا رسید حلال شد، چون نصف شب شد حرام گشت، چون فجر طالع گردید حلال شد از براى او. بگو براى چه بوده که این زن گاهى حرام بود بر آن مرد و گاهى حلال؟

یحیى گفت: به خدا سوگند که من جواب این سؤال را ندانم شما بفرمایید تا یاد گیرم.

فرمود: این زن کنیزکى بود و این مرد اجنبى بود، وقت صبح که نگاه کرد بر او نگاهش حرام بود، روز که بلند شد او را خرید بر او حلال شد، وقت ظهر او را آزاد کرد حرام شد، وقت عصر او را تزویج کرد حلال شد، وقت مغرب او را مُظاهره کرد، حرام شد، وقت عشا کفاره ظِهار داد، حلال شد، نصف شب او را یک طلاق داد حرام شد، وقت فجر رجوع کرد حلال شد.

این وقت مأمون رو کرد به حاضرین از بنى عبّاس و گفت: آیا در میان شما کسى هست که این مسأله را این طور بتواند جواب دهد؟ یا مسأله سابقه را به این تفصیل بداند؟

گفتند: نه به خدا سوگند شما اعلم بودید به حال ابو جعفر علیه السّلام از ما.

مأمون گفت: واى بر شما، اهل بیت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از میان خلق امتیازى دارند به فضل و کمال و کمى سنّ مانع کمالات ایشان نیست. و برخى از فضایل ابو جعفر علیه السّلام بگفت تا مجلس بهم خورد و مردم برفتند.
روز دیگر نیز مأمون جوایز و عطایاى بسیار به مردم بخش کرد و از حضرت جواد علیه السّلام اکرام و احترام بسیار مى‏نمود و آن حضرت را بر اولاد و اقرباء خود فضیلت مى‏داد تا زنده بود.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۴
محمد حسنی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی